تبليغاتX
رسیدن و دویدن

رسیدن و دویدن

:: هی جا می مانم!

..

..

تغییرات چنان به سرعت اتفاق می افتند که تا می یام به یکیشون فکر کنم و بنویسم؛ اتفاق بعدی افتاده و اتفاق قبلی تاریخ مصرفش گذشته!

ما هر دو داریم به سرعت رشد می کنیم؛ هر چند رشد من باعث شده که مرکز ثقلم جا به جا بشه و این رو بعضی وقتا مثل یه شوک احساس می کنم...

من درگیر روزها و شبهایی هستم که به لحاظ فیزیکی و روحی مرتب در حال تغییرم؛ جسم من دچار دردها و ضعف هایی میشه که من حتی به خواب هم نمی دیدم یه زمانی بدن من انقدر ناتوان عمل کنه! من همیشه فکر میکردم به خاطر سالها کوهنوردی و یوگا؛ حتما در شرایط خاص هم بدنم پا به پای من می یاد که الان می بینم اصلا اینطوری نیست و مرتب از من و شرایط جدید جا می مونه...

به لحاظ روحی هم، انقدر همه چیز سریع اتفاق می افته که تا می یام توی یه حسی خیس بخورم و بهش عادت کنم؛ حس بعدی از راه رسیده و من باید بدوم که روحم از داستان جا نمونه!

البته شاید همه این تغییرات به این جنین کوچولو بستگی نداشته باشه و خود زندگی و بالا پایینش به اندازه کافی آدم رو خسته می کنه و من دارم الکی این رو میندازم تقصیر یکی دیگه ولی اینکه به خاطر درد سیاتیک، پنج روز تموم رو توی خونه بمونم؛ دیگه قطعا به این یه نفر مربوطه! آدم جدید یک کیلویی با خرت و خورت های اطرافش، کلی وزن داره به من تحمیل میکنه و شوک هاش از همه طرف داره میرسه

عادات کلی من خیلی تغییری نکرده؛ فقط همه کارا کندتر انجام میشه؛ برای رسیدن به ایستگاه قطار دیگه ده دقیقه کافی نیست؛ باید حداقل پونزده دقیقه قبلش راه بیفتم؛ یه بار صبونه خوردن کافی نیست؛ باید حداقل دو بار صبونه بخورم و البته این برای نهار و شام هم صدق میکنه؛ با وعده های متناوب چای؛ میوه؛ آجیل و هر خوراکی دیگه ای که به دستم برسه

به راحتی همه جا می تونم بخوابم، پای تلویزیون؛ وسط کار پشت میزم، وسط مهمونی؛ بعد از غذا؛ قبل از غذا

خوب میدونم که توی  وضعیتی هستم که بعدش همه چیز عوض میشه؛ تصویر محوی از چند ماه آینده دارم و فکر میکنم مهمترین تاثیر این نه ماه اینه که آدمهای اطراف، برای ورود اون آدم جدید آماده میشن وگرنه من هنوز هم نمی دونم شلوار جینی که سایزش 0-3 ماهه و قیمتش هم پونزده پونده به چه درد یه نفر میخوره!!! و البته فلسفه خیلی از لباسای دیگه ای که توی لیست های خرید هست و میخرم و نگاهشون می کنم و باورم نمیشه که همه ما یه روزی همینقدری بودیم

من، بدن و روحم داریم لحظات تازه ای رو تجربه میکنیم که شبیهش رو قبلا نداشتیم... لحظاتی که هر چقدر هم براش کتاب بخونی و بهش فکر کنی و خودت رو آماده شون کنی، اونقدر منحصر به فرد و خاص هستن که باز هم غافلگیر میشی

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 18:46  توسط فروغ  | 

:: مثل دخترا، مثل پسرا

...

...

تصور اینکه زنانگی در من الان دو برابر همیشه است؛ تصور خوشایندیه.

قراره که برای چند ماه آینده، ما با هم همه جا بریم، البته بعدش هم تا چند سال باز با هم خواهیم بود، تا اینکه تو کم کم یاد بگیری که باید بزرگ بشی

یاد بگیری که چطور باید یه آدم و بعد یه زن باشی

باید یاد بگیری که توی این دنیای بزرگ به هیچکس و هیچ چیز وابسته نباشی... به الان فکر نکن؛ تو اولین موجود این دنیا هستی که بعد از بزرگ شدنم بهش وابسته شدم و تو هم الان مجبوری که به من وابسته باشی... اما خیلی زود باید یاد بگیری که خودت کارهات رو انجام بدی

خودت باید نفس بکشی؛ غذا بخوری؛ راه بری؛ بدوی، دوست پیدا کنی، دوست خوبت رو نگه داری، مبارزه کنی، با خودت، با دیگران، با این دنیا، با چیزایی که ازت میخواد و چیزایی که تو ازش میخوای...

دنیا جای خیلی عجیبیه، من هنوز نمی دونم که برآیند بردار زندگی خوبه یا بد؟ یه روز خوبه، یه روز بد... شاید بد نباشه که برآیندهای تکه های مختلف زندگیت رو جدا حساب کنی و حسابشون رو هم از بقیه تکه های زندگی سوا کنی... اینطوری روزگارت راحت تر میگذره...

شاید برای خیلی ها فرقی نکنه که تو دختری یا پسر، ولی برای من فرق میکنه...

دلم میخواد که با پسرا مثل پسرا رفتار کنی و با دخترا مثل دخترا! اینطوری می بینی که یه عالمه آدم دور و برت هستن که فارغ از جنسیتت می تونی باهاشون دوست بشی

خیلی ها میگن که مهم نیست که تو دختر باشی یا پسر! ولی وقتی من فهمیدم که تو یه دختر کوچولوی 23 سانتی با 300 گرم وزنی تا چند ساعت گیج بودم...

فکر کردم، یکی از دوستام داره به این دنیا می یاد که فقط با من اختلاف سن داره،

دوست کوچولویی که الان بدجوری به هم وصلیم... من با تو مثل دخترا رفتار میکنم


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 16:26  توسط فروغ  | 

:: یک آدم جدید!

...

...

حس غریبی است داشتن درک مشترک از چیزی که در این دنیا بر چند میلیارد زن قبل از تو گذشته...

حس غریبی است که همیشه عاشق صبح ها باشی به خاطر اینکه پر انرژی هستی و بعد ببینی، صبح هایی هست در زندگی که حتی توان ایستادن هم نداری...

حس غریبی است که ساعت هشت صبح بیدار شوی، ده صبح خوابت بیاید و بتوانی خیلی راحت چند ساعت دیگر را در روز بدون اینکه کاری کرده باشی بخوابی!

حس خوبی نیست اما، اینکه هر صبح، همه خودت را بالا بیاوری و توی کاسه توالت خالی کنی و بعد بفهمی که زنان بسیاری قبل از تو سر همین کاسه های توالت نشسته اند و برای دقایقی به همه این آزار شیرین فحش داده اند...

اما حس بی نظیری است وقتی که می بینی یک آدم لی لی پوتی 8 سانتی توی شکمت غلت می زند؛ انگشتهای دست و پایش را تکان می دهد و جلوی دوربین سونوگرافی برایت ژست میگیرد!

حس بی نظیرتری است وقتی صدای قلبی را می شنوی که انگار مسگری عصبانی و پیر، دارد ته بازار اصفهان بر یک تابه مسی می کوبد؛ چندان بلند و چندان تند که شگفت زده می شوی!

حس خوشایندی است وقتی که می بینی بزرگی شکمت ربطی به شام دیشب نداشته و دارد برای خودش مستقل از همه شام ها و نهار ها رشد می کند و تو مطمئن می شوی که همه چیز درست است!

حس تازه ای است وقتی چیزی مثل حباب توی دلت جابجا می شود و تو می دانی که ربطی به هضم غذا و حرکت روده هایت ندارد و احتمالا یکی دارد کم کم وول میخورد و این آغاز درک فیزیکی تو از یک حیات جدید است...

حس توریست ها را داری وقتی مجبوری به تمام توالت های محله های مختلف سر بزنی و مطمئن شوی که همه توالت های همه دنیا تمیز و مرتب هستند!

حس غریب، عجیب، خوشایند، ترسناک، مبهم و شیرینی است از حضور آدم کوچولویی که با تو همه جا می آید و تو به دلیلی که هنوز نمی دانی چرا، بیشتر از همه دنیا مراقبش هستی، بهش فکر میکنی و دلت می خواهد هر کاری که می توانی برایش بکنی... برای آدمی که هنوز ندیدی، نمی شناسی و نمی دانی که حرف حسابش چه خواهد بود...


برای آدمی که جور متفاوتی از همه دنیا دوستش داری...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:43  توسط فروغ  | 

:: تحریم

...

چند روز پیش رفتم یه بانک خیلی معمولی و نه چندان معروف که یه حساب بانکی دیگه به غیر از اونی که الان دارم، باز کنم. فکر میکردم خیلی معمولی میرم اونجا و مثل یه آدم متشخص به چند تا سوال جواب میدم و قضیه تموم میشه میره پی کارش... اما داستان اصلا اینطوری نبود... من فراموش کرده بودم که از جایی می یام که همه فکر میکنن من تروریستم! سوال اول این بود که ملیتم چیه؟ بعد از شنیدن جواب، طبعا شکل مصاحبه عوض میشه!

بارها و بارها مجبور شدم توضیح بدم که چرا میخوام یه حساب بانکی دوم توی یه بانک دیگه داشته باشم، کارمند بانک سوالاتی ازم می پرسید که واقعا کلافه ام کرده بود... بالاخره جراتم رو جمع کردم و گفتم من نیومدم اینجا که به سوالات تست هوش و روانشناسی جواب بدم، من فقط می خوام یه حساب بانکی باز کنم... کارمند بانک که خودش یه مرد سیاه درشت و قوی هیکل بود خنده نخراشیده ای کرد و گفت اینا سوالات بخش امور مشتریانه ... به دستبند پلاستیکیش نگاه کردم که روش نوشته بود:

Proud to be Nigerian

ظاهرا همینکه غیر از نیجریه اهل بریتانیا هم هست بهش این جرات رومیده که به نیجریه ای بودنش افتخار کنه...

آخرش هم همه اطلاعات خودم و هفت پشتم رو ازم گرفت و گفت برو اگه ظرف پنج تا هفت روزی کاری ازمون خبری نشد یعنی که امکان بازکردن حساب برای تو نیست و مرتب هم تاکید میکرد که میدونی با این حساب هیچ نقل و انتقال مالی با ایران نمی تونی داشته باشی!

یکی دو روز درگیر و ناراحت رفتار کارمند بانک و در واقع سیاست بانک در قبال خودم به عنوان یه خارجی و به طور خاص یه ایرانی بودم... تا اینکه دیروز صبح موقع رفتن به سر کار، توی یه ایستگاه خیلی شلوغ وسط شهر توی قطار نشسته بودم که یه دفعه شروع کردن به هشدار دادن که این قطار حرکت نمیکنه و سریع قطار رو تخلیه کنید... سر صبح همه خوابالو و با عجله از سرو کله هم بالا میرفتن تا از قطار خارج بشن، من هم با بقیه پریدم بیرون و رفتم سمت سکوی روبرویی که قرار بود قطار بعدی سریع بیاد و این همه آدم رو به مقصد برسونه

وقتی پیاده شدم نگاهم رفت به سمتی که نگاه بقیه بود... یه آدم احمق توی آخرین واگن قطار نمی دونم داشت چه غلطی میکرد که یه عالمه پلیس و مامور ریخته بودن اونجا و نمی ذاشتن مردم نزدیک بشن... ترس از عملیات تروریستی توی این شهرها دیوانه کننده است... نمی دونم داستان چی بود ولی هر چی بود ظاهرا یه مرد مسلمون بود که رفتار مشکوک داشته و ...

قطار اومد و من از شلوغی نتونستم سوار بشم... دیرم شده بود و همونطور که با بغض منتظر قطار بعدی بودم، فکر میکردم چه بلایی سرمون اومده؟ چرا باید انگ تروریست بهمون بخوره و چه توی مملکتمون چه هر جای دیگه دنیا تیغ تحریم های مسخره اینطور آزارمون بده... حتی بدون منفجر شدن این قطار هم احساس میکنم قربانی تروریسم هستم... لازم نیست که تکه های گوشت تن من چندین متر به این ور و اون ور پرتاب بشه... در هر حال همه ما قربانی این داستان مسخره هستیم.

چرا باید با آوردن اسم ایران به جای تصاویر حقیقی این کشور؛ مفاهیم کاذب دولت و حکومت به ذهن دیگران بیاد و چرا باید ایرانی اینطور همه  جا زیر سایه داستانی زندگی کنه به نام تحریم...

Proud to be Iranian...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 22:16  توسط فروغ  | 

:: آرام و خزنده

...

دارم آرام آرام در کار جدید حل می شوم... در کار جدید و اداهای آن، در اداهای مرکز شهر و شلوغی های این شهر دیوانه.

برای کار کردن نزدیک یکی از شلوغترین خیابونای لندن باید کمی آدم متفاوتی باشی... اشکالی ندارد، اگر هم نیستی میشوی...

خیلی ها رو میشناسم که سالهاست که توی انگلیس زندگی می کنن و جز برای کار ضروری حاضر نیستن پاشون رو توی لندن بذارن. حتی حاضر نیستن یه بار سوار مترو بشن که مبادا لازم باشه زیر زمین بخوان خطشون رو عوض کنن، خیلی ها رو می شناسم که سالهاست حتی یه بار هم سوار قطار نشدن و این از افتخاراتشونه که از وسایل نقلیه عمومی استفاده نمی کنن.

اما من نه اونقدر آروم هستم که بتونم توی یه شهر کوچیکتر زندگی کنم و نه اونقدر پولدار که بخوام با ماشین خودم این ور و اونور برم و نه انقدر سرخلوت که مسیر 4 دقیقه ای از زیر زمین رو، 20 دقیقه از روی زمین طی کنم... پس باید مثل خیلی های دیگه بزنم به دل همین جمعیتی که صبح ها عین رودهای کوچولو به دهان سرد درهای قطارها فرو میریزن و شبها تف میشن به همون ایستگاهها تا دوباره پخش بشن توی خونه هاشون!

دیوانگی های این شهر مثل همه شهرهای بزرگ دیگه است، من یه وقتایی فکر میکردم همه کلانشهرهای دنیا از یه جنبه هایی مثل هم هستن اما الان به نظرم می یاد عادات و آداب لندن  اون رو یه جورایی با خیلی از شهرهای دیگه دنیا و البته تهران متفاوت میکنه...

عاداتی که من اوایل خیلی دوست نداشتم و به نظرم می اومد خیلی بی معنیه که آدم هر روز صبح بخواد یه قهوه بگیره دستش و بره سر کار و ظهر بیاد توی خیابون، از بین اونهمه کافه یکی رو انتخاب کنه و یه سالاد یا ساندویچ سرد بگیره بیاد بیرون کافه و روی یه صندلی بشینه و مثلا نهار بخوره... مردم رو تماشا کنه... مردمی با دستهای پر از کیسه های خرید... توریست های رنگی... و کارمندایی که از ساختمونای اطراف توی کافه ها پخش شدن و دارن پشت سر همدیگه حرف میزنن...

چهار ماه گذشت و من صبحها بدون اینکه یه قهوه تلخ با یه شات اضافه بخورم روزم شروع نمیشه... از پنجره محل کارم به خیابون شلوغ نگاه میکنم و منتظرم تا ظهر بشه و به بهونه استراحت برم دم یه کافه بشینم و مردم رو تماشا کنم... مثل اینها صبح ها توی قطار کتاب میخونم و شبها میخوابم... هی لبخندمی زنم و هی تشکر میکنم... آداب روزمره من دارد آرام آرام عوض میشود...

و این رو وقتی می فهمی که یه روز یکی از این کارا رو انجام نمیدی و احساس میکنی یه چیزی کم شده... اونوقته که میفهمی چقدر همه چیز خزنده و آروم عوض شده...

...


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 3:0  توسط فروغ  | 

:: پازل من!

...

...

برای دو هفته به  حرف قلبم گوش دادم و بردمش گردش و تفریح!

بعضی وقتها برای گذروندن روزهای عادی و همرنگ زندگی باید یه بهونه ای داشته باشی که شکل روزهات رو عوض کنه و من رفتم تا مثل یه شتر یه مقدار هیجان، شادی و رنگ توی کوهان احساسیم جمع کنم و دوباره در مسیر زندگی راهم رو ادامه بدم...

من همیشه درحال سفر به جاهایی بودم که زمانی اونجاها زندگی میکردم و این داستان سفر برای من از وقتی یک ساله بودم شروع شده و نمی دونم تا کی ادامه خواهد داشت... سفر من بین شیراز، اصفهان، تهران و این یه سال اخیر هم که لندن، بیشتر از سی ساله که در جریانه!

اما اینبار این سفر برام چیزایی داشته که تا حالا انقدر توی نگاهم نبوده... احساس خوشایند دوست داشته شدن تمام مدت همراهم بود. گذشته از خانواده و فامیل که محبتشون جاری بود، دوستام هم خیلی به من محبت کردن... خوشحال بودم که توی این مدت هیشکی عوض نشده و ظاهرا من هم عوض نشدم... اینکه هنوز میتونیم دور هم بشینیم و به قول نازنین ایرونی بخندیم، یه موهبت بزرگه که من توی این مدت  حسابی باهاش حال کردم... خنده های بلند بلند و پر انرژی دور هم یکی از اون چیزاییه که اینجا کم پیدا میشه

اینجا به راحتی میشه قرمه سبزی درست کنی و بخوری، باقالی پلو و آبگوشت روی میز بذاری، به راحتی میشه رادیو پیام گوش بدی و با اسکایپ با همه دوستات فارسی صحبت کنی... به راحتی می تونی یه زندگی ایرونی برای خودت بسازی که حتی یه ذره حس غربت و دلتنگی توش نباشه... اما... اما...

اما وقتی همه تون دور همه نشستین و گپ می زنین ... وقتی صدای خنده هاتون شلیک میشه توی فضا، وقتی همه تون با یه پس زمینه ذهنی و شغلی و اجتماعی بزرگ شدین، وقتی تو لازم نیست چیزی از خودت، گذشته و جامعه ات رو هی توضیح بدی ، اون وقت می فهمی توی این یه سال چه چیزایی نداشتی... اون چیزیه که به راحتی نمی تونی اینجا پیداش کنی... به قول استاد احسان یارشاطر: «ایران در ذهن من جغرافیا نیست... فرهنگه! من دلم برای ایران تنگ نمیشه... ایران یه مفهوم فراتر از جغرافیاست...»

هر چند که وقتی رسیدیم به فرودگاه هیترو و هوای تمیز و خنک لندن رو  توی ریه هام حس کردم... تازه فهمیدم که هوا چقدر عنصر موثریه در لذت بردن از زندگی و وقتی دیدم دوباره مردم هی دارن به هم لبخند می زنن و از هم عذرخواهی و تشکر می کنن... یادم افتاد که رفتار کم تنش و کم استرس چه نعمت بزرگیه...

با تمام اینها خوشحالم که تکه هایی از من جایی جا مونده که من می تونم با خیال راحت قلبم رو گاهی ببرم همونجا پیش اون تکه ها تا پازل واقعی فروغ رو بسازن و من از اینکه برای مدتی توی شکل قبلیم جا میگیرم خوشحال باشم...

اما... اما... این رو هم نمی دونم که اون تکه های باقیمونده تا کی اونجا می مونن؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 15:37  توسط فروغ  | 

:: لوپ شکسته

...

از آخرین باری که نوشته ام اتفاقات زیادی افتاده...

اون موقع زمستون بود، حالا بهار شده... اون موقع خیلی هوا سرد بود، الان خیلی سرد نیست، اون موقع برف می اومد، حالا یه ریز داره بارون می یاد، اون موقع من توی یه لوپ گرفتار بودم... حالا لوپم شکسته دارم می افتم بیرون

خیلی خیلی اتفاقی لوپم شکست... دو سه روز مونده بود که بهار بیاد... یهو خل شدم...  نشسته بودم سر کار، مشغول آجر بالا انداختن که یهو خل شدم... توی گوگل متن استفعا نامه رو سرچ کردم... یه نامه استعفا نوشتم، پرینت گرفتم، چند دور با دقت خوندمش، گذاشتمش توی کشوی میزم و رفتم خونه! رفتم تا به قول انگلیسی ها یه شب با خیالش بخوابم تا ببینم فردا چی میشه!

فردا صبح رفتم اداره، خیلی خوشحال و پر انرژی بودم! آقای رئیس تا ساعت 4 عصر نیومد سرکار! دیگه کاملا ناامید شده بودم که یهو سر و کله ش پیدا شد. یه کم صبر کردم، یه چایی بخوره، یه کم نفسش تازه بشه، نامه رو از توی کشو در آوردم، رفتم پیشش، نامه رو بهش دادم و با شجاعت وایسادم بالای سرش.

نامه رو خوند، سرش رو آورد بالا و گفت:

Any reason?

بهش دلایلم رو گفتم، بعید بدونم خیلی متوجه حرفای من شده باشه! اما یه کم نگام کرد و گفت باشه!

فاصله کوتاه میز رئیس تا میز خودم رو با بغض و ترس طی کردم. یه آن فکر کردم عجب غلطی کردم توی مملکت غریب با این اوضاع بد مالی و کاری و اقتصاد وامونده جهانی! پاهام می لرزید! دوباره خر شده بودم و یه دیوونه بازی بزرگ درآورده بودم... مبهوت نشستم روی صندلیم و به موبایلم که داشت بیصدا زنگ میخورد نگاه کردم... ویبره موبایل با یه شماره ناشناس به من می گفت که یه غریبه پشت خطه!

گوشی رو با صدای لرزون برداشتم، لهجه غلیظ انگلیسی به من گفت که برای یه کاری که چند وقت پیش اپلای کرده بودم به مصاحبه دعوت شدم! گیج بودم، گیج یه بازی... لوپ داشت می شکست و من داشتم پرت می شدم بیرون...  من مثل همستری که داره با سرعت توی چرخ بازی زندگی پا میزنه مشغول بودم که یهو چرخ شکست و من پرت شدم بیرون

الان هم بین زمین و هوا موندم! از چرخ افتادم بیرون اما زمینی که روش هستم جاذبه اش از 9.8 کمتره! برای همین هنوز به زمین نرسیدم... همین باعث شده که یه کم گیج بزنم... وزن و جرمم قاطی شده... اما هنوز توی کائنات هستم و از گوشه چشم دارم به اونی که خودش رو زده به اون راه که بگه من رو نمی بینه، نگاه می کنم... 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 0:27  توسط فروغ  | 

:: لوپ

...

اغلب روزها دارم میگردم دنبال کار و از کارهایی که به من میخورن یا من به اونا میخورم یه فایل درست میکنم و روزهای شنبه طی مراسمی میشینم به اپلای کردن... 

هی رزومه می فرستم و هی خودم رو برای این کارفرماها شرح می دم و به همه شون هم میگم که از بچگی عاشق این پوزیشنی بودم که شما براش آگهی زدین و همیشه دوست داشتم که مثلا مثلا تحلیلگر مسائل فروش نرم افزارهای GIS باشم... زر مفت... اما خوب چاره ای نیست... کار فعلیم رو اصلا دوست ندارم و به شدت دلم میخواد که بتونم یه کار مرتبط با تجربه و دانش نداشته ام پیدا کنم...

اما قسمت مهم این داستان اینه که تقریبا توی این یکسالی که اینجا هستم، هیچکدوم این اپلای کردنها و مدارک فرستادن ها موفقیت آمیز نبوده... هر هفته دوشنبه از غصه اینکه نتونستم یه کار حسابی پیدا کنم، با خدا قهر می کنم و تا چهارشنبه باهاش سرسنگینم.... اما از پنجشنبه از فشار کار این اداره ای که توش هستم، دوباره میگردم دنبال کار جدید، با خدا آشتی میکنم و با مجسمه حضرت مسیح که توی مسیر اداره از شیشه قطار دیده میشه حرف میزنم و بهش میگم که مطمئنم که بهم کمک میکنی...  هفته تموم میشه، آخر هفته میرسه و من دوباره برای کارهای جدید اپلای میکنم و دوباره دوشنبه قهر می کنم و توی قطار از عصبانیت یه جایی میشینم که حتی مجسمه مسیح رو هم نبینم...

من و خدا داریم به این وضعیت عادت می کنیم... اول هفته ها قهر می کنیم و آخر هفته ها آشتی... هم اون یادش میره که داره با من چیکار میکنه هم من یادم میره که چی میخوام... داستان کج دار و مریز من و خدا فعلا افتاده توی یه لوپ که نمیدونم کی قراره شکسته بشه... و من بیفتم توی لوپ بعدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 0:37  توسط فروغ  | 

:: سرای من

 ...

همه جای این دنیا سرای من است؟؟؟

بستگی دارد به خودت و خودت و خودت...

 اینکه خودت بخواهی که مثلا غذایی که میخوری همان غذایی باشه که اگر ایران بودی می خوردی...

سخته که حتما بری تا مغازه سالی تا ازش رشته آش بخری و کشک...

سخته که وقتی یادت رفته از سالی سبزی آش بگیری، مجبور بشی بری بازارچه سبزیجات اسفناج تازه بگیری تا با سبزی خشک قرمه سبزی که از آلنای خیابون فاطمی خریدی با هم قاطی کنی تا به زور بشه سبزی آش...

سخته که بخوای بگردی از مغازه های تُرک همون نخود و لوبیا رو با همون اندازه ای که میخوای پیدا کنی...

سخته که بخوای در این روزگار فست فود، غذای جا افتاده درست کنی...

اما...

خیلی دلپذیره که یه دیگ آش رشته حسابی درست کنی، یه آخر هفته بارونی، با خانوم و آقای صابخونه بشینید دور هم، سر میزی که رومیزی قلمکار اصفهان روش انداختی و بهشون بگی که آش رشته وقتی مزه میده که همه دور هم باشن و بهشون یاد بدی که موقع شروع غذا به جای بوناپتی بگن نوش جان...

خیلی دلپذیره که یه خونه کاملا انگلیسی رو طوری ایرانی کنی که صابخونه انگلیسیت بهت بگه که دلش هوس کشک و اوبرجین (بادمجون) کرده!

اما سخته که بهشون بگی آش رشته ماه رمضون چیه! آش رشته هایی که خانوم صالح می پخت چیه! آش رشته های بازارچه خوداشتغالی پارک لاله چه مزه ای میده!

 دلپذیره که همه جای این دنیا سرای تو باشد... اما...

سخت است و خوب می دانی  که نمی شود، خوب می دانی که با همه اینها چیزی را، جایی، جا گذاشته ای...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 19:10  توسط فروغ  | 

:: برف نو!

...

برف نو!  سلام!  سلام! 

بنشین خوش نشسته ای بر بام

پاکی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی است این ایام

 دیشب برف اومد و لندن رو سپیدپوش کرد... برف برای من خاطره کودکی است و برف بازی و تعطیلی مدرسه.... اما اینجا برف برای من تبدیل شده به نگرانی تاخیر قطار و نیومدن ترن و نرسیدن به سر کار و باد سرد مرطوب غربی...

 یکی کودک بودن در این روز دبستان بسته و خش خش نخستین برف سنگین بار

بر آدمک سرد باغچه

در این روز بی امتیاز ... تنها مگر یکی کودک بودن

....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:56  توسط فروغ  |